تبليغاتX
ULYSSES

ULYSSES

 

what enrages me is the way women are used as extensions of men,mirrors of men,devices for shadowing men off, devices for helping men get what they want .They never there in their  own right, or rarely.The world of the western contains no women.
          Sometimes iI think the world contains no Woman 
                      Jane Tompkins " Me and My Shadow"

 

مدت زمانی میشه که روز زن به کسی تبریگ نگفتم و نمیگم!

فکر میکنم اگر بهانه ای برای گفتن تبریک و دادن کادو باشه روزهای بسیار بهتری هم برای این کارها باشه و اگر  روز زن فقط محدود به همچنین چیزی باشه  یعنی تحقیر زن و نه چیز دیگه ای.

روز زن روزیست که برای زن تداعی کننده  احقاق حقی از حقوق زنان و حرکتی  در جهت احقاق آن باشه ! شاید با کلمات بی تکلف روزی که یک زن از اعماق وجودش لبخندی بزنه و به زن بودنش افتخار کنه!

به امید روزی که زنان سرزمینم و سرزمین های دیگر ...

 

زن‌بودن برای من چه معنایی داشته‌است؟ تا چهل‌سال تمام وانمود می‌کردم که زن بودن تفاوتی ایجاد نمی‌کند. روشنفکر بودم و روشنفکر یعنی روشنفکر. من با روشنفکر شدن، هویت بزرگسالی خود را بر الگوی تعارض و مخالفتی عمدی قرار داده بودم. من به عنوان روشنفکر می‌توانستم احساس حاد زنانه طرد شدگی‌ام را با پناه بردن به سنت فردگرایی افراطی، نه به عنوان یک زن که به عنوان یک فرد، مانع شوم. همان‌گونه که قبلا تن نداده بودم که به من برچسب «کودک» بزنند، حالا نیز خود را «زن» نمی‌دانستم. من، من بودم.
وقتی بالاخره شروع به تحقیق کردم تا ببینم زن بارآمدنم به واقع چه تاثیر متفاوتی در سرنوشت من داشته‌است، به یک‌باره همه چیز برایم روشن شد. این دنیا، دنیایی مردانه بود. کودکی من با اسطوره‌هایی گذشته بود که مردان ساخته بودند و واکنش من در برابر آنها اصلا شبیه آن نبود که اگر پسر می‌بودم می‌داشتم.
این انقلاب
شخصی من در یک جمله خلاصه می‌شود: من که می‌خواستم درباره خودم حرف بزنم، به این نتیجه رسیدم که برای این کار نخست باید وضع زنان را به طور کلی توصیف کنم.

                                     "  سیمن دوبوار"

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 توسط ulysses |


گذشت زمان به من یاد داد

که

زمان هیچ وقت زخم های کهنه بهبود نمی بخشه

بلکه در مهربانانه ترین حالتش

لبه های تیز زخم آروم آروم صاف میکنه!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 توسط ulysses |


 

 

 

 

اگر سگ گرسنه اي را سیر کنی،دیگر تو را گاز نخواهد گرفت .

 این فرق بین سگ و انسان است

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 توسط ulysses |


وای بر من ! زمان کجا رفته است؟ آیا در چاه های ژرف غرق نگشته ام؟ جهان خفته است.

آه!آه ! سگ زوزه می کشد و ماه می تابد. همان به که بمیرم ، که بمیرم، اما با شما نگویم که دل نیم شبی ام اکنون به چه می اندیشد.

هم اکنون مرده ام . کار تمام است. تار تنک * گرد -ام چی می تنی؟

خون می خواهی؟ آه ! آه ! ژاله فرو می چکد ، ساعت فرا می رسد ،

آن ساعتی که در آن می لرزم و می افسرم ، آن ساعتی که می پرسد و می پرسد : " چه کس دل آن را دارد؟

" چه کس می باید خداوند زمین شود؟ چه کس خواهد گفت : چنین باید روان شوید، ای رودهای بزرگ و کوچک !"

ساعت فرا می رسد . ای انسان والاتر ، گوش دار! این سخت بهر گوش های تیز است ، بهر گوش های تو -- نیم شب ژرف چه می گوید؟

 

                                                            چنین گفت زرتشت ، فردریش نیچه

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387 توسط ulysses |


گفتی بگویم بعد بروم  ،

می گویم اما نمی روم، همینجا توی همین صفحه آنقدر می مانم ، می مانم و می مانم تا سیاده شوم ، کدر شوم، اصلا ب

پوسم.

آخر دنیای من همین صفحه ساده بی ریاست، درست برعکس خودم که نقش کلاغ داستان های کودکیم

را بازی

کردم،

اما هرطور رفتم به آخر بازی نرسیدم!

تاب این بازی بی قائده را ندارم، از کجا بدانم تابلوی ایست کجاست؟ چه پیامی بوی خطر می دهد؟ کجا پا بگذارم

که فرو نروم؟...

می دانم خسته ات کرده ام! دلگیرت کرده ام، آنقدر که می توانی خسته ام کنی ، دلگیرم کنی،

آنقدر که می توانی روی صفحات اعصابم راه بروی و روی وبلاگم آژیر قرمز بکشی...

تو پادشاهی و بزرگوار اما حیف من چه کودکم و چه کوچک...!

نه خیال کنی قصه می بافم ، نه !

واژه هایم بوی غربت گرفته اند، بوی تنهایی ، بوی خیانت ، بوی دروغ ، راحتت کنم واژه هایم دیگر

واژه

نیستند انگار،

آتش می شوند و روی ذهنم شعله می کشند ، درست عین حریق و پایین می آیند . سقوط می کنند و تا

جلوی

چشمانم .

نه! انگار خودم هستم که دارم می سوزم ، چه اشتباه پای کلمات را به میان میکشم.

می دانی ! شاعر که باشی بی گفتگو بی پروا می شوی. عین من که می خواهم بی پروا بگویم:

اشتباه بازی کردم،

ناوارد بودم، هیچ وقت فرصت نکردم به پایانش فکر کنم ، هیچ وقت فرصت نداشتم قوائد بازی را از بر کنم ، ترسم

از این است که میانه راه بمانم ، نه پای پیش داشته باشم نه تاب بازگشت ، مهره سوخته ای که هر طور بچرخانیش

باز هم سوخته است...

پادشاه اسم ها که بودی پادشاه دلم هم شدی ، نشستی به تخت سلطنت و فرمان دادی به دلم!

اصلا این بازی را دوست ندارم ! دوست ندارم!

فرمان بردن و فرمان دادن را دوست ندارم، حصار کشدن دور احساس را دوست ندارم ، این طور که می شوم دیگر

دلم را هم دوست ندارم...

برایت می نویسم تا بدانی چاره ای ندارم جز روی صندلی روبروی آینه بنشینم و دور بعد

سرنوشت را انتظار

بکشم.

آینه که مرا نمی فهمد ، آینه که تو را نمی شناسید ، آینه با ما بودن را غریبه است ،آینه فقط تکرار می کند ، فقط

تکرار می کند تمام آنچه را که می بیند ، آینه فقط مرا می بیند !!!!

برای تو می نویسم که پادشاه اسم هایی !اصلا می خواهم بدانی پادشاه این صفحه هستی ، حکم بدهی برای همیشه

بسته می شود آنقدر که باید تا لحظه محو شدنم از زندگی در آرزویش پا بزنم به سیگار های

نداشته و دوم کنم

سطرهای ننوشته را ...

حیف! حیف که نمیدانی رعیت بودن چه درد کشنده ایست و چه طعم تلخ و غریبی دارد!

حیف که نمی دانی!!!

برای تو می نویسم که بدانی من بازی نکرده باخته ام !

برای تو می نویسم که بدانی به آخر خط رسیده ام!

و برایت می نویسم تا خوب بدانی با تمام اینها هنوز هم برایم همان امیری!!!.....

 

                                                              "س. فرید"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 توسط ulysses |


آن وقت که بچه بودی و از تاریکی می ترسیدی کی رو صدا می زدی؟مادرت؟ نه من رو. میذاشتم گریه کنی. اون وقت از خودمون آنقدر دورت می کردیم تا بتونیم راحت بخوابیم.

شاد و راحت خواب لودم. عین یه پادشاه ، که تو بیدارم کردی تا به حرفات گوش بدم. لازم نبود ، واقعا احتیاجی نداشتی به حرفات گوش کنم.

امیدوارم روزی بیاد که واقعا احتیاج داشته باشی به حرفات گوش بدم، اون وقت احتیاج داری که صدام رو بشنوی ، هر صدایی رو

آره امیدوارم تا اون روز باشم ، بشنوم صدام میزنی ، عین وقتی که بچه بودی و از تاریکی می ترسیدی و من تنها امیدت بودم.

                                                   "   پایان بازی- ساموئل بکت"

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 توسط ulysses |


هفت بار روح خویش را تحقیر کردم: نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد. دومین بار آن هنگام که در مقابل فلج‌ها می‌لنگید. سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید. چهارمین بار وقتی‌که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند. پنجمین بار آنگاه‌که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باززد و صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست. ششمین بار زمانی‌که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره، یکی از نقاب‌های خود اوست. و هفتمین‌بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.

دلیل درد قلبم اینه:

به نظر می‌رسد که من با تیری در قلب زاده شده‌ام، تیری که تحمل فشار آن در قلب، دردناک است و خارج کردنش کشنده.

                                                                        جبران خلیل جبران

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387 توسط ulysses |


 

من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

                                                      صادق هدایت

جالبه ندونسته همچین چیزی در مورد خودم توی ذهنم داشتم!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 توسط ulysses |


X

آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام ،گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم ،به درک ،می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند ،می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند ،من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می‌نویسم


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

Second Sex
James Joyce
آرشیو پیوندهای روزانه


قصه های خاک خورده

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384


آرشیو موضوعی

English Poems
یادداشت
نکات کوتاه
یادداشت های من
101 مساله ی فلسفی


دوستان

مسافر تنها-گل یخ
سكوت شبانه سحر
سحر کرشمه صبحم بشارتی خوش داد
هنوز هم آسمان را گاز می گیرم
نیمه گم شده من
بیت های نیمه تمام
سپیدی کفن
گل وحشي
بهارخیال
آن سوی دیوار
فانوسک خاموش
دلکده
دنیای قشنگ


    تعداد بازديدها:

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS